محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
199
مناقب مرتضوى ( فارسي )
و به مكالمه زبان نگشادم . بعد از آن ايشان را به اسلام دعوت فرمود ، ابا نموده در انكار و عناد افزوده ، سؤال دربارهء عيسى [ ع ] كردند . آن سرور جواب داد : بنده و رسول خداى بود . اسقف آن گروه پرسيد : هيچ مىدانى عيسى را پدرى بود ؟ فرمود : نى . گفت : پس چگونه او بنده و مخلوق است ؟ فرمود : امروز جواب اين سخن نمىگويم ؛ اقامت كنيد تا جواب سؤال خود بشنويد . روز ديگر حقّ سبحانه اين آيهء كريمه فرستاد : « إِنَّ مَثَلَ عِيسى عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُنْ مِنَ الْمُمْتَرِينَ فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ . » 8962224 خ 0 89 خ آن سرور ايشان را طلبيده ، آيات منزله خواند . به مضمون آيهء كريمه اقرار ننموده ، بر اعتقاد خود مصرّ بودند . آن سرور فرمود : اگر باور نمىداريد ، بياييد تا با يكديگر مباهله كنيم ( يعنى دعا كنيم در شأن يكديگر و گوييم لعنت خداى بر دروغگويان ) گفتند : امروز ما را مهلت ده تا در اين باب تأمّل كرده ، فردا مباهله نماييم . رفته با عاقب كه رئيس ايشان بود گفتند : راى تو در اين باب چيست ؟ گفت : اى گروه نصارى ، به خدا سوگند شما به تحقيق بدانيد كه محمّد مرسل است و در اين باب عيسى ، دليلى ظاهر آورده و مباهله با وى مكنيد . و اللّه هيچ قومى با پيغمبر مباهله نكرد كه بعد از آن زيسته باشد . بهتر اين است كه با وى مصالحه نموده ، جزيه قبول كنيد و به ديار خود بازگرديد . روز ديگر صبح كه صبّاغان قدرت ، زر ناب آفتاب در بوتهء سيمابگون فلك بوقلمون ريختند و مذهبان حكمت ، بر اين صفحهء لاجوردى پيكر زبرجدى منظر از ذهب احمر خورشيد انور شمسهء مدوّرهء چهرهء منوّر قرص آفتاب برانگيختند ، آن سرور از حجرهء مبارك خود درآمده ، دست امام حسن به يك دست گرفته و امام حسين را در بغل جا داده و سيّدة النّساء فاطمهء زهرا و سلطان الاوليا على مرتضى چون زهره و ماه در پى آن آفتاب فلك رسالتپناه روان گشته و آن سرور با اولاد امجاد خود مىفرمود : چون من دعا كنم ، شما آمين گوييد . گروه نصارى چون اين پنج تن را ديده حديث دعا و آمين شنيدند ، ترسيدند . ابو الحارثه كه دانشمند ايشان بود گفت : اى ياران به درستى كه رويى چند مىبينم كه اگر از حقّ سبحانه درخواهند ، كوه را از جاى خود زايل گردانند . زينهار مباهله نكنيد كه بر روى زمين هيچ نصرانى نخواهد ماند . گفتند : يا ابا القاسم ، ما با تو مباهله نمىكنيم . فرمود : مسلمان شويد . گفتند : اين كار از ما نيايد . فرمود : پس محاربه را آماده شويد . گفتند : ما را طاقت مقاومت و قوّت محاربهء عرب نيست ليكن مصالحه مىكنيم با تو بر اين منوال كه هر سال دو هزار حلّه ، هزار در ماه صفر و هزار در